امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

عشق فسقلی من

شیرین زبون من

عزیزدلم الان که این مطلب برات میذارم اسفندماه 1395 هست  شما 4 سال و 5 ماه داری قشنگ خاله با اینکه الان قشنگ و واضح صحبت میکنی ولی هنوزم بعضی کلمات برات سخت هستن و خیلی زیبا میگی امروز میخواستیم بریم تفریح یه روستایی به نام قلات و صبح زود همه جا مه زیاد بود، صبح زود از خونه زنگ زدی به من و گفتی خاله جون امروز هوا صافه و قراره بارون شدید بیاد و نمیتونیم بریم قـاتـــــو بعدش متوجه شدی که یه چیزی داری اشتباه میگی دوباره گفتی نمیتونیم بریم قـــاتــــــی که مامان سودابه از اونور گفت بگو قلات . خلاصه رفتیم قلات و اونجا یه گرنده از توی آیمون رد میشد و پرواز میکرد یهو برگشتی گفتی بچه ها قــَلاغ منظورت کلاغ بود ...
6 اسفند 1395

خوشکل خاله

تازگیا یه مدتی هست تا دلت نمیخواد بقیه یه کاری انجام بدن میگی  این کاره درست نیت ولی اگه میخوای انجام بدی به من هیچ ربطی نداره ها ها   ی بار تو هوای سرد زمستونی تی شرت پوشیده بودی من پیرهن آوردم تنت کنم گفتی نمیخوام گفتم سرده باید بپوشی برگشتی به من گفتی اگه گرمم شد به من ربطی نداره هاا ...
13 بهمن 1395

امیرعلی و دااشش کوچولوش

تازگیا وقتایی که دایی مسیح بردیا کوچولو رو میاره خونه باباصفر شما میگی بردیا دیگه داداش منه هروقت دایی جون مسیح نیست من باباشم و مواظبشم ویه روز نیارنش میگی چرا بردیا نمیاد چرا نیومده؟ خیلی دویش داری و اونم خیلی تورو دوی داره و دنبال تو راه میاد و همش میگه علی . علی...علی امروز میگفتی بردیا داداش منه شب با خودمون میبرذیمش خونمون و میخوام شب پیش من لالا کنه و من خودم مواظبشم . به داایی مسیح بگین نیاد دنبالش قرربوووووون تو بشم فسقلی من با این داداشت ...
13 بهمن 1395

عشق قشنگم

الان که این مطالب برات میذارم 4 سال و 5 ماه داری و میری مهد کودک و حسابی شیطون تر شدی یه بار مامان سودابه اومد خونه بابا صفر و گفت: دیشب امیرعلی یه گوشه از مبل نشسته بوده توی خونه و آروم یه چیزی برا خودش تعریف میکرده و گریه میکرده ، مامان ازت پرسیده بود برا چی گریه میکنی ؟ چی شده عزیزم؟ تو هم گفته بودی دلم گرفته. مامنی گفته بود چرا؟برا چی؟ تو هم گفته بودی دلم برا اون بچه گرفته که توی اون قصه میوه نداشته بخوره الهی من فدای تو و دل کوچیکت بشم عشق خــــــــــــــالــــــــــــــه ...
13 بهمن 1395

امیرعلی و مهدکودک

اوایل دی ماه 1395 بود که  گیر دادی من میخوام برم مهدکودک منو بفرسین مهد، نمیدونم خواب دیده بودی...توی تلویزیون دیده بودی.. خلاصه وسایلات آماده کردن و تورو بردن مهدکودک عسل ثبت نام کردن. کلی مهدکودک رفتن دوس داری و شبایی که فردا میخوای بری مهد به مامان میگی زود بریم خونه میخوام بخوابم صبح زود باید برم مهد   عزیزم روز دومی که رفتی مهد اومدی خونه بهت گفتیم با کسی دوست شدی؟ گفتی آره یه دختر خانم لباس قرمز هس باهاش دوست شدم بهت گفتیم اسمش چی بود؟ گفتی من که اسمش نپرسیدم روز بعدش که رفتی و اومدی دوباره ازت پرسیدیم اسم اون دختر خانم لباسش قرمز بود پرسیدی؟ گفتی من نمیدونم کجا رفته بود دیگه لباسش قرمز نبود لباسش که ...
13 بهمن 1395

امیرعلی و بردیا کوچولو

بردیا کوچولو نی نی دایی مسیح خیلی تورو دوس داره و تو هم خیلی دوسش داری و وقتی میبینیشس کلی باهاش بازی میکنی. بردیا کوچولو تازه یاد گرفته بعضی کلمه ها رو بگه مثلا وقتی عصبانی میشه و اعصابش خرد میشه پشت سر هم میگه باباباباباباباا کلمه مامان هم یاد گرفته و به هرکسی میبینه میگه مامان. یه مدتی هس وقتی بردیا کوچولو میاد پیشت همش بهت میگه مامان مامان و با سر میاد تو شکمت که او کوچولو اونو بغل کنی . تو هم که نمیدونی همش بهش میگی من امیرعلی هستم بهم بگو علی من که مامانت نیستم       اینجا مراسم شیرخوارگان بود و بردیا کوچولو ما رو برده بودن مراسم و بعدش آوردنش خونه بابا صفر ...
5 آذر 1395

تولد تولد تولد صدرا جوووون

14 مهر 1395 تولد عروسکم صدرا کوچولو بود و دو ساله شد. قشنگم تو با سینا و صدرا خیلی بازی میکنی و دوسشون داری و هر روز سراغشون میگیری تازه هروقت میان خونه باباصفر شما هم میای شب که میخواین برین خونه همش میگی نه بمونیم پیش سینا و  صدرا ، اون دوتا فسقلی هم تورو خیلی دوس دارن   توی مرداد ماه تولد سینا جون بود ولی من عکساشو ندارم بذارم اینم عکسای تولد صدرا کوچولو       تو این عکس مهیاس جون دخترخاله سینا جون هم هست ...
5 آذر 1395

آخ جووووووووووووون عروسی

در تاری 25 شهریور 1395 عروسی خاله سوسن بود و تو عزیزم  ماه شده بودی البته توی عروسی همش دنبال خاله سوسن بودی و از کنارش تکون نمیخوردی توی تموم عکسا و فیلما هم کنار خاله سوسنی عزیزم       ...
5 آذر 1395

امیرعلی 4 سالــــــــــــه شد

هوووورررااااااااااااااا تـــــــــــــــولـــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــا رکــــــــــــــــــــــــ عشق خاله تاریخ 16 شهریور 1395 گل خاله 4 ساله شد و وارد 5 سالگی شد.     روز تولدت یه کیک کوچولو گرفتن  برات و چند روز بعدش یه تولد که همه بودن و کلی به تو و همه خوش گذشت عزیزم تازه یه عالمه کادو هم گرفتی.           ...
5 آذر 1395